خرید بک لینک
یه هفته پر استرس و نگران كننده پیش روم دارم. بدید بیاد اون دعاها و انرژی های مثبتتون رو.

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: دوشنبه 25 اسفند 1399 ساعت: 5:09

دوست دارم بهش بگم : " کاش دیگه هیچوقت ریختتو نبینم, خیلی حالمو بد میکنی , خیلی نفرت انگیزی..."

ولی مجبورم به جاش لبخند بزنم و بگم : " خوش اومدی..."

ترسناک نیست...؟

تصور کن چند نفر از آدمای اطرافت پشت لبخندشون پر از نفرته...؟

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: دوشنبه 25 اسفند 1399 ساعت: 5:09

مامان من اینجوریه که الان زنگ بزنه بهم بگه : " غذا چی خوردی؟"

مثلا بگم : " زرشک پلو با مرغ" , میگه : " همین دیگه همش برنج و مرغ یا خورشت میخوری بدنت همه ویتامینارو نمیگیره ضعیف موندی... "

حالا اگه بگم : " سوپ, کتلت یا کلا یه غذای ساده ی" , برمیگرده میگه : " آره دیگه همش خودتو ببند به آب و سبزیجات اینجوری جون نمیگیری دیگه... "

خلاصه نمی دونی چه گوهی بخوری که به گوه خوری نیافتی...

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: يکشنبه 7 دی 1399 ساعت: 9:39

گفته بودم اولین چیزی که تو استایل آدما بهش توجه میکنم, کفششونه؟

تازگیا سرشون رو هم نگاه میکنم ببینم چه کلاهی میزارن... 

یکی نیست بگه اون کلتو بگیر پایین راتو برو دیگه به سرتا پای مردم چیکار داری آخه... 

عععع یکی گفت؟ 

چه غطا, چه جسارتا, به شما چه...؟ 

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: يکشنبه 7 دی 1399 ساعت: 9:39

گوشواره گیلاسی و بلندم گیر کرده بود به یقه لباسم و من سر گذاشته روی شانه ام رو به سامان داد می زدم...

_ بیااا اینو جدااا کن گوشم کنده شد...

همزمان با کلنجار رفتن من با گوشم لبخند زهلمگتمیشانه ای زد و دست به کمر رو به رویم ایستاد.

_ چی میدی عوضش؟

_ برو گمشو نخواستم

باشه ای و گفت و واقعا رفت گم شد...

اینکه چقد طول کشید تا بتوانم جدایش کنم به کنار اما همیشه یادتان باشد آن روی سگتان را به برادرتان نشان دهید...

+ زهلمگتمیش = حال به هم زن و چندش

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 13 فروردين 1399 ساعت: 16:01

امشب را به عنوان شبی تاریخی ثبت میکنم...

شبی که غولم از غارش بیرون پرید و شام پخت...

فکر نمی کردم ترکیب پیاز و ژامبون و تخم مرغ و پنیر پیتزا همه را وادار به پرخوری کند حتی عمه خانم :)))

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 13 فروردين 1399 ساعت: 16:01

یادم هست بار اولی که سرکیس دست هایم را گرفت و گفت:

_ چشماتو ببند...شروع میکنیم... یک... دو... حالا...

طولانی ترین سفر عمرم را در اعماق وجودم داشتم...

تا زمانی که گفت : برمیگردیم!

نگاهم را به ساعت پشت سرش دوختم...

فقط ده دقیقه برای سرکیس...اما برای من همه عمرم بود...

_ حالا چی میشه؟

لبخند زد...

_ بهتر میشی...

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 13 فروردين 1399 ساعت: 16:01

صفحه بندی